Farah Notash

بهار این جاست

فرح نوتا ش... اردیبهشت1388

 

بهار این جاست

باید از نو سبز شد

باید از نو جوانه زد... روئید

باید از نو ایستاد...همت کرد

شکوفا شد

راه...مقصد...

معبد عشق ... حریرنور و بلور

اسب منتظر است

 

باید به مسیر جاری آب

به پاکی و... زلالی اندیشید

بعد از هر زلزله

بستر رود...بهم می ریزد

فرو می شکند

آب در هزارجوی جدا...منشعب

آه...

آب دارد پایمال می گردد

بستر رود را باید ساخت

زمین درحسرت رود پر خروشی ست

تا خود... خود دریا

باید از جدایی ها سخت برید

خشک سالی در پیش است

خشک سالی

 

این جویبارها... چه جدا از هم

در نوسان و تنها

در گردش به دور خود

گاهی سخت باخته افق

آمال... خورشید و آرزو... آه...

کو... کجاییم ما

تا آبیاری این  تشنه زمین  سوخته

 واین...غروب غریب

 

هزار تالآلوء عشق

منورز کثرت هفت رنگ 

در نور سپید و شفاف وحدت ما

تنها در بلوریک قندیل...

درخشان خواهد شد

 

آن شکوه ما گشتن

از من بگسستن... و بهم  پیوستن

وبه آفتاب

و به عشق اندیشیدن

 

آه...

بهار این جاست

باید از نو جوانه زد روئید

باید از نو زیرو رو شد...سبز شد...دگرگون شد

شور شد..عاشقانه  شیدا شد

 

این بهار...از بهار های دیگر

برای تحول مان پر بارتر است

بیاد آر

زمستانی که گذشت

چه سان

درد... از پوست و گوشت گذشت

و خانگی...در استخوان ها شد

ویرانمان کرد ...امانمان برید

حال ...بهار این جاست

 

خود را ...از حصار بسته من

رها کردن

به مایی رسیدن  ...اندیشیدن

از پل وصل بگذشتن

و به هم پیوستن

 

تنهایی سم است...تاریکی ست

حسرت و ناکامی ست

باید به امید ...وبه فردا

به شکوه دشت ما اندیشید

 

پیوند

ره به سوی نور است

من و تو

نه  به خاطرتفاوت اندیشه

چه بسا با

شکستن... بلورنازک حرمت ما

با سنگ شقاوت همیشه بر تر من

تنها ییم

 

بهار این جاست

بر خیز تا به دشت پر شکوه مایی گام نهیم

غرق درعطر امید

مملو ازشکوفه های  پویش

بر خیز تا بجای تکیه به غیر

خود... به پای خویش شویم

فردایی که بهتر از امروز...

پیوند های... بس خالصانه می جوید

بهار این جاست

عطر...نور... حریروآفتاب

بر خیز

اسب منتظر است